دانلود رمان پسر ساده نباش

5 (100%) 1 رای

 دانلود رمان پسر ساده نباش

 

خلاصه :

رایمون پسریه که از کودکی از مادرش جدا شده و درتنهایی و در انزوا زندگی‌میکنه وهیچ دوستی نداره.
موجودات عجیبی که رایمون میبینه باعث میشه رفتارای عجیب تری ازش سر بزنه و خودش و تمام اطرافیانشو به درد سر بندازه.
دراین بین تنها عشقه که میتونه نجات بخش باشه…
موضوع:ترسناک_عاشقانه
پایان متفاوت

 

«مقدمه»

تنها بودن آنقدرها هم بد نیست؛
فرصت می­کنی کمی با خودت خلوت کنی،
از خودت بپرسی خوابت می­آید یا نه.

خودت را به تخت بری
و به خواب بزنی تا ببینی وقتی که خوابی، خودت را می­بوسی یا نه.

صبح کمی زودتر از خودت بیدار شوی
و برای خودت چای دم کنی،
خودت را دعوت کنی سر میز
و یک لقمه بزرگ کره و عسل برای خودت بگیری.
شاید حتی وقت کنی کفش­های خودت را جلوی پایت جفت کنی
و پشت پنجره بایستی
و برای خودت دست تکان بدهی،
تمام خانه را مرتب کنی که وقتی برگشتی از خودت استقبال کنی،

اما اگر هوا تاریک شد و خودت برنگشتی؟!…
باید به تمام آشناها زنگ بزنی
و سراغ خودت را بگیری.
گاهی هم باید کمی نگران خودت بشوی…

گاهی اوقات
فقط گاهی اوقات،احساس میکنی شدیدا تنهایی
احساس میکنی هیچ کس و هیچ چیز نمیتونه آرومت کنه
جای خالی یه نفر رو تو زندگیت شدیدا حس میکنی
کسی که هیچ وقت نبوده و احتمالا هیچ وقت هم نمیاد
حسرت داشتن لحظه های قشنگ داغونت میکنه
لحظه هایی که تو معمولی ترین حالت واسه معمولی ترین آدما لذت بخشه،اما تو نداریشون…
شاید هم داری اما نمیفهمیشون…
درکی از شادی نداری چون…چون تو ….
هیچ دلیلی نداره…
مسخرس…
چرا باید دنیا به کام یه عده باشه و تو ….
تقصیر کی میتونه باشه؟
بیا بقیه رو متهم این بازی ندونیم…
تو داری چوب سادگیتو میخوری..
چیزی که تو لحظه لحظه زندگیت حسش میکنی اما بقیه….
بقیه انگار …
اصلا بی خیال این صحبتا میشیم…
زندگیتو بساز…
بسازش ،با جمله ای که هر روز از همه میشنوی….
((هی پسر،ساده نباش…))
باتشکراز آقای«علی غلامی»وخانم«شایسته نظری»وخانم «زهرافاطمی»
«قسمت اول»
«فاطمه حسینی»

قسمتی از متن رمان :

بارون شدیدی میبارید
دسته گل رز سرخ حسابی خیس شده بود
خم شدم وبا احتیاط ازاینکه گِلی نشم گل هارو روی قبر چیدم
از آخرین مرد هم تشکر کردم و به سمت خونه حرکت کردم
این بارون هم همه لباسامو خیس کرده بود
به قدم هام سرعت دادم و از اون قبرستونِ لعنتی دور شدم
باعجله وارد خونه شدم که موبایلم زنگ خورد
کامران بود…عموی عزیزم هه
با آرامشی که تمام حرصمو ازش میپوشوند دکمه اتصالو زدم
_الو؟
_معلومه کجایی؟از صبح ۱۰۰بار باهات تماس گرفتم
_معذرت میخوام اما تو مراسم تشیع جنازه نمیتونستم جواب شمارو بدم،البته شماکه…
_ببین رایمون این مراسم برای من مهم بود هرچی نباشه اون برادر من بود اما خب نتونستم بیام اونجا…

  • ژانر: عاشقانه
  • نویسنده: فاطمه حسینی
  • تعداد صفحه: 70
  • توجه:

    این رمان اختصاصی سایت رمان های عاشقانه میباشد و کپی برداری از این اثر به هر دلیلی ممنوع میباشد و در صورت مشاهده برابر با قوانین کپی رایت برخورد خواهد شد.

  • منبع: www.Romankade.com

ارسال دیدگاه

[download_cart]

به عنوان فروشنده و یا بازاریاب ثبت نام کنید

توجه فرمایید که بعد از تایید مدیریت ثبت نام شما تکمیل خواهد شد.

[wppb-register]
[wppb-login]
[wppb-login]
...بیشتر

برای ارتباط بیشتر با رمانکده ما را در صفحه های اجتماعی دنبال نمایید.

  • telegram
  • google
  • facebook
  • instagram
خبرنامه

جهت دریافت آخرین مطالب منتشر شده ایمیل خود را وارد نمایید.