داستان کوتاه توهم

3.3 (66%) 10 رای

داستان کوتاه توهم

صدای آژیر آمبولانس روحم را به بند می کشد و روی اعصاب ضعیف شده ام رژه می رود. نور قرمز رنگ ساطع از

چراغ های اتومبیل غول پیکر تیله هایم را اذیت می کند.
انگشتان مردانه ام دور فرمان گره می خورند. صحنه هایی از گذشته به سرعت از جلوی چشمانم می گذرد.

تمام زجه زدن هایم، صورت خونی شیوا که در آغوشم جان داد و آن موتر سواری که نارنجکش تن ظریف

شیوایم را نشانه گرفت. نفسم را با کلافگی بیرون می فرستم و نگاهی به چراغ قرمز می اندازم و زیر لب می غرم:
الان چه وقت قرمز شدنه؟
سبز شو لعنتی!
ناخودآگاه چشمانم به سمت محل حادثه ای که آن سوی خیابان رخ داده می افتد. دختر بچه ای را با برانکادر

در ماشین جای می دهند. تیله هایم هوس آب تنی می کنند. به سمت صندلی کنارم می چرخم و بر روی

دسته گل مریمی که به جای او روی صندلی ایست دستی می کشم. نفسم در سینه گره می خورد و

بغض لقمه ی بزرگی می شود و در گلویم گیر می کند. دوباره نگاهم را به آن سوی خیابان می دوزم. این

بار دیگر خبری از آن آمبولانس نیست. انگار که از اول نه خانی آمده و نه خانی رفته!
همه جا آرام است. دستانی که میراث یک زلزله ی نه ریشتری را یدک می کشند را بر روی ته ریش

خسته ام می کشم و از جیب کتم قوطی قرص های کوفتی ام را در می آورم و دانه ی از آن را بدون

آب قورت می دهم. قوطی حاوی دارو را بر روی صندلی کناریم پرت می کنم. دانه های قرص هر کدام

داستان کوتاه توهم

در اتومبیل پخش می شوند و در آن تاریک و روشن فضا برق می زنند. قطره اشکی از گوشه ی چشمم سر می خورد.
از کور در می روم و تمام عصبانیتم را با فریاد کشیدن و ضربه زدن بر روی فرمان خالی می کنم:
لعنتی، لعنتی، لعنتی!
به یکباره همه ی نگاه ها را به سمت خودم می کشانم. سعی می کنم عادی باشم و تنها بر روی

رانندگی ام تمرکز کنم و نگاه های متعجب را فاکتور بگیرم. با سبز شدن چراغ پای ام را

روی گاز می فشارم تا با آخرین سرعت خودم را به مقصد برسانم.
نمای قبرستان در آن تاریکی شب رعشه به تنم می اندازد.
می ترسیدم از تنهایی محبوبی که حال زیر خاک همین قبرستان آرمیده بود. او همیشه از

تنهایی وحشت داشت و همین قلبم را می فشرد.
قطرات اشک بر روی صورتم روان می شوند و من بر روی زانوهایم می افتم و از پس پرده ی تار چشمانم

داستان کوتاه توهم

به سنگ قبر سفید رنگ نگاه می کنم. از هر چه سفیدی است که بین من و او فاصله می اندازد بیزارم!
دلم می خواهد تمام سفیدی های شهر را با همین دست های خودم به آتش بکشم

تا دیگر سفیدی ای نباشد که بینمان سد شود!
لبخند تلخی می زنم و با آرامش غیر عادی ای که هیچ وقت بعد از رفتنش در خودم سراغ نداشتم، لب می گشایم:
بی معرفت شدی بانوی زیبا!
امروز شد چهار سال که نبودنت زندگی کردن و ازم گرفت، حواست هست؟
حواست هست که دوز قرص های افسردگیم روز به روز داره زیاد می شه؟
می ترسم از روزی که بیمارستان پی ببره به حال خرابم و پرونده ی پزشکیم

رو باطل کنن. پاشو دوباره پشت بشو برام لعنتی!
دوباره با حرفات بشو قوت قلبم!
بلند شو بگو مهرداد غمت نباشه با هم از پس همه ی مشکلات بر می آیم!
پا…
صدای زنگ تلفنم حرفم را برید. تلفن را از جیبم در آوردم و نگاهی به شماره ی تماس گیرنده انداختم. از

بیمارستان بودند. جواب ندادم تا تماس قطع شود. نجوایی مانند نسیمی زود گذر گوشم را نوازش کرد:

داستان کوتاه توهم

پاشو بابایی تو که ان قدر بی مسوولیت نبودی پس نذار یکی دیگه هم مثله من از دست بره!
اشک هایم را محکم پاک می کنم و از جایم بلند می شوم. دائما با چشمان گرد شده ام به اطراف نگاه

می اندازم. باز هم خیالاتی شده بودم. دست بردم تا قوطی قرص هایم را از جیبم بیرون بکشم اما یادم

آمد که قرص هایم در کف اتومبیلم ریخته شده. با کف دست ضربه ای به پیشانی ام زدم و کلافه به

سنگ قبر چشم دوختم. دوباره تلفنم زنگ خورد؛ با کمی مکث جواب دادم:
الو؟
– الو دکتر چرا جواب نمی دید؟ چرا همیشه شب چهارشنبه سوری که همه آماده باشن شما غیبتون می زنه؟
اخم ظریفی کردم:
ربطش به شما خانوم؟
– ببخشید منظوری نداشتم!
– چی شده؟
– وضعیت بحرانیه مراجعین امسال زیاد تر از آمار هر ساله اند. بهتون احتیاج داریم دکتر!
– خیله خب دارم می آم.
تلفن را قطع می کنم و نگاه نهایی ام را به سنگ قبر می اندازم و لب می زنم:
بازم می آم خانوم کوچولو!

#توهم
#عطیه_شکری

  • توجه:

    این رمان اختصاصی سایت رمان های عاشقانه میباشد و کپی برداری از این اثر به هر دلیلی ممنوع میباشد و در صورت مشاهده برابر با قوانین کپی رایت برخورد خواهد شد.

  • منبع: www.Romankade.com

۴ دیدگاه

  1. atieyh shokri گفت:

    ممنون از همه ی دوستای گلم که ان قدر روحیه می دن به من
    من فدای همه ی شماها بشم
    منتظر رمان جدیدم باشید که تا سه چهار هفته ی دیگه تقدیم نگاهای همیشه گرم شما دوستان می کنم

  2. Fatemeh گفت:

    عالیه عاااااااالی

  3. Sahar گفت:

    عالی بود عطیه جان به امید موفقیت های روز افزونت

ارسال دیدگاه

به عنوان فروشنده و یا بازاریاب ثبت نام کنید

توجه فرمایید که بعد از تایید مدیریت ثبت نام شما تکمیل خواهد شد.

[wppb-register]
[wppb-login]
[wppb-login]
...بیشتر

برای ارتباط بیشتر با رمانکده ما را در صفحه های اجتماعی دنبال نمایید.

  • telegram
  • google
  • facebook
  • instagram
خبرنامه

جهت دریافت آخرین مطالب منتشر شده ایمیل خود را وارد نمایید.