داستان کوتاه بزرگ مرد کوچک

امتیاز به این مطلب

داستان کوتاه بزرگ مرد کوچک

داستان کوتاه

بزرگ مرد کوچک

علی هراسان و ملتهب با آخرین توان می دوید، رمقی برایش باقی نمانده

بود و نفس نفس می زد اما پا تند کرد تا زودتر برسد امروز هم مثل همیشه دیر کرده بود.
پشت در کلاس کمی مکث کرد تا نفسی تازه کند با استرس زیر لب خدا

را صدا زد و داخل شد می دانست چه چیزی در انتظارش است.
نگاه معلم و بچه ها به سمتش کشیده شد، اخم های درهم معلم بیشتر

گره خورد و با عصبانیت به سمتش آمد و برسرش فریاد کشید و گفت: باز

هم دیر کردی این بار دیگه نمی بخشم برو دفتر بگو مادرت بیاد!
قلب کوچکش هم چون گنجشک تند تند می تپید بغض به گلویش چنگ زده

بود و راه تنفسش را سد کرده بود.
با التماس و خواهش با صدای خش دار و گرفته گفت: ببخشید آقا دفعه ی

آخرمه دیگه تکرار نمی شه.
معلم با سنگ دلی یقه ی لباسش را چنگ گرفت و او را از کلاس بیرون کرد و

با تمام خشونت داخل صدایش غرید : همین که گفتم یا مادرت می آد یا

دیگه جات تو کلاس نیست فهمیدی؟

داستان کوتاه بزرگ مرد کوچک

اشک های جمع شده درون چشمانش سرازیر شدند و کل صورت کوچکش

را پوشاندند خودش را به زمین انداخت و سر به زیر با لحنی سینه سوز نجوا کرد.
– غلط کردم آقا غلط کردم تو رو خدا این بار هم ببخشید به خدا مادرم مریضه تو خونه افتاده.
نیشخند صدا دار معلم تیری بود که به قلبش اصابت کرد، در این سن کم زیادی بزرگ به نظر می رسید!
دستان کوچک زمختش را که به دستان پسر بچه ای ده ساله شباهت نداشت جلو برد و ناله کرد.
-آقا تنبیهم کنید هرچه قدر می خواید تنبیهم کنید اما التماستون می کنم من رو بیرون نکنید.
انگار ضجه های پسر فایده‌ای نداشت، معلم با بی رحمی جلو آمد و خط کش

بزرگ آهنی را بالا برد و ضربات محمکی به دستانش که هنوز جای زخم های

گذشته اش خوب نشده بود وارد کرد.
از درد چشمانش بسته شده بود و نفسش بالا نمی آمد اما کوچک ترین صدایی

از خودش بروز نداد و تمام درد را به جان خرید و آهسته از بی کسی اش هق هق گریه سر داد.
حاضر بود این درد وحشتناک را تحمل کند اما درس را رها نکند، در دل کوچکش

آرزو می کرد بتواند به جایی برسد و مادرش را درمان کند و بتواند پول آزادی

پدرش از زندان را جور کند و برای خواهر کوچکش عروسک بخرد تا حسرت

عروسک دختر های همسایه به دلش نماند.

داستان کوتاه بزرگ مرد کوچک

تمام هم کلاسی هایش از دیدن این صحنه ی دل خراش دلشان برای پسرک سوخت

اما خودش راضی بود.
به سختی دستانش را جمع کرد و با چشمان سرخش به معلم خیره شد، انتظار

بخشش داشت اما با حرف معلم صدای شکستن قلبش را شنید و له شدن غرورش را با تمام وجود حس کرد.
-حالا گم شو برو بیرون، جای تنبلی مثل تو که نمی تونه از خوابش بزنه این‌جا نیست!
معلم خبر نداشت که پسرک تا دیر وقت مجبور به کار کردن است تا شب را گرسنه سر به بالین نگذارند،
او خبر نداشت که بعد پدر مرد خانه اوست و چشم مادر بیمار و خواهر کوچکش

به دستان کوچک و مردانه ی پسرک است.
نمی دانست و این چنین زخم به قلب کوچکش می زد و غرورش را له می کرد.
علی هم در دلش هزار آرزو داشت او هم دلش می خواست وقتی از مدرسه

برمی گشت بوی غذای خوشمزه ی مادرش را استمشمام کند، دلش

داستان کوتاه بزرگ مرد کوچک

می خواست پدرش بود وتنها دغدغه اش درس خواندن می شد نه فروش آدامس هایش.
آرزو داشت مانند هم سن و سال هایش بچگی کند نه طعم تلخ اجبار را بچشد.
سنگینی کارهای شبانه هم این چنین شانه های استوارش را خمیده نکرده بود که حرف معلم خمیده شان کرد.
صدای خنده و تمسخر دوستانش در سرش جولان می داد و قلب

مهربان کوچکش را بیشتر می فشرد.
معلم چه می دانست از این که پسرک بعد مدرسه بساط دست

فروشی اش را بر می داشت و تا دیر وقت پشت چراغ قرمز چهار

راه ها آدامس می فروخت و سختی نگاه تحقیر آمیز دیگران را تحمل

می کرد و فشار کار بر دوشش سنگینی می کرد اما گله ای نمی کرد.
مگر می شود کودکی این چنین مثل کوه سرسخت و محکم باشد و مردانه با مشکلات بجنگد؟
آن روز هم مثل همیشه زیر آفتاب سوزان مشغول فروش آدامس هایش

بود، بین مردم چرخ می زد و با صدای بلند می گفت: آدامس؟ آدامس بسته ای پونصد تومن.
جلو رفت و رو به مردی که کت و شلوار به تن داشت و پشتش به او

بود آدامسی بیرون آورد و گفت: آقا آدامس می خری؟
مرد برگشت و نگاهش به چهره ی آفتاب سوخته ی آشنای پسرک

گره خورد و تعجب کرد، پسرک از دیدن معلم جا خورد و زود از آن

داستان کوتاه بزرگ مرد کوچک

مکان و از آن نگاه زجر آور دور شد و توجه ای به صدا زدن های معلمش نکرد.
اما معلم متحیر خشکش زده بود و آن چه را دیده بود باور نمی کرد.
به یک باره تمام اتفاقات اخیر در جلوی چشمانش ظاهر شد و حقیقت

تلخی که فهمیده بود او را شرمنده کرده بود.
ناگزیر و ماتم زده سر به زیر آورد و اشکی داغ راهی گونه هایش شد

احساس سنگینی در قلبش می کرد.
در دل احساس ندامت کرد و طلب بخشش نزد خدا.
اما چه سود از این پشیمانی؟!

#مریم_صدر_ممتاز

 

سایر نوشته های مریم صدر ممتاز :

romankade.com/tag/مریم-صدر-ممتاز/

  • ژانر:
  • نویسنده: علی پاینده
  • تعداد صفحه:
  • توجه:

    این رمان اختصاصی سایت رمان های عاشقانه میباشد و کپی برداری از این اثر به هر دلیلی ممنوع میباشد و در صورت مشاهده برابر با قوانین کپی رایت برخورد خواهد شد.

  • منبع: www.Romankade.com

ارسال دیدگاه

به عنوان فروشنده و یا بازاریاب ثبت نام کنید

توجه فرمایید که بعد از تایید مدیریت ثبت نام شما تکمیل خواهد شد.

[wppb-register]
[wppb-login]
[wppb-login]
...بیشتر

برای ارتباط بیشتر با رمانکده ما را در صفحه های اجتماعی دنبال نمایید.

  • telegram
  • google
  • facebook
  • instagram
خبرنامه

جهت دریافت آخرین مطالب منتشر شده ایمیل خود را وارد نمایید.