داستان کوتاه شاهرخ خیالی

4.7 (94.29%) 21 رای

داستان کوتاه شاهرخ خیالی

شاهرخ خیالی

به قلم : مژگان سلیم

 

مقدمه:

آدم هست و رویاهایش، آدم هست و خیالاتش و دنیایی که تنها خودش از رموز آن آگاه است….

و خوشا به حال آن کسی که نویسنده است و به راحتی دنیایش را روی کاغذ می آورد و مینویسد…

و خوشا به حال نقاشی که دنیایش را روی بوم می آورد و طرح میزند…

وخوشت به حال کسی که رویاهاش در واقعیت تحقق می یابند….

 

داستان کوتاه شاهرخ خیالی

واژه ها به سرعت کنار هم چیدم و آخرین خط برگه را نیز پر کردم.
کلاسور بزرگ و قطور را برداشتم ،کتم را از روی چوب لباسی قدیمی چنگ زدم و در خانه را ناخواسته محکم بهم کوبیدم.
با وجود شب بیداری‌هایی که کشیدم باز هم کارم دقیقه نود تمام شد، امروز اخرین مهلت تحویل رمانم به انتشاراتی هست که با هم قرارداد داریم و سی دقیقه برای تحویل آن بیشتر زمان ندارم.
خداروشکر به موقع رمان را به خانم ادیب تحویل دادم، حالا می‌توانم با خیال آسوده ژیان آلبالویی رنگم را گوشه‌ای پارک کنم و در هوای

سرد بهمن ماه کمی قدم بزنم، کلاه شاپو را از سرم برمی‌دارم و دستم را شانه‌وار میان موهای جوگندمی‌ام می‌کشم و مرتبشان می‌کنم و دوباره کلاه را رویشان می‌گذارم.
با وجود این هوای سرد دوست داشتنی و تعریف‌های خانم ادیب حتی از صفحه‌ی اول رمانم باز هم حس می‌کنم چیزی کم است،چیزی که حال خوشم را تکمیل نمی‌کند.
دلیلش بی‌خوابی و گرسنگی نیست، دلیلش جای خالی یک حس درون قلبم است، هرچه به قلبم رجوع می‌کنم می‌بینم این داستان را مانند خیلی از داستان‌های دیگرم دوست ندارم.
همه چیزش را عقل و منطقم تأیید می‌کنند اما…اما دلی دوستش ندارم ، آنقدر با سرعت و تند،تند نوشتمش که…که نمی‌دانم، خلاصه آنچنان دوستش ندارم.
با بوی قهوه به سمت کافه نادری کشیده می‌شوم، پالتوی بلند قهوه‌ای را از تنم می‌کنم و قهوه‌ی فرانسه‌ام را شیرین می‌کنم.
با فکر به اینکه باید نزدیک یک ساعت را گز کنم تا به ماشینم برسم کسالت وجودم را پر می‌کند، فنجان را برمی‌دارم و از پنجره به

برف‌های پیاده رو خیره می‌شوم و سعی می‌کنم تا به هیچ چیز فکر کنم، فقط به هیچ چیز.

داستان کوتاه شاهرخ خیالی

با کفش قالیچه‌های پهن شده روی کف چوبی خانه کوچکم را طی می‌کنم و یک راست به سمت شومینه‌ی خاموش می‌روم، اینجا از آن بیرون هم سردتر است.
یک لیوان چای برمی‌دارم و به سمت اتاقم می‌روم، کتاب کم حجمی را از قفسه‌ی اول کتابخانه‌ی چوبی برمیدارم و پشت میز می‌نشینم.
گویا کتاب چندان جالبی را انتخاب نکردم چون با خواندن تنها یک صفحه از آن ضعف‌های فراوانش دهن کجی می‌کنند.
لیوان نصفه‌ی چای را رها می‌کنم و به تلافی دوشب بی‌خوابی به تخت زیر پنجره پناه می‌برم.
پلک‌هایم می‌لرزند و چشمانم نیمه‌باز می‌شوند، تاریکی محض اتاق  خبر از خواب طولانی مدت می‌دهد و رخوت لذت بخشی را به عضلاتم هدیه می‌دهد.
کش و قوسی به بدنم می‌دهم و روی تخت می‌نشینم ، با حس پچ پچ ها و زمزمه‌هایی که گوشم را قلقلک می‌دهند، انگشت

کوچکم را به گوشم نزدیک می‌کنم و کمی تکان می‌دهم تا به حالت اول برگردد.

داستان کوتاه شاهرخ خیالی

شومینه‌ی روشن فضای پذیرایی کوچک خانه را گرم، روشن و البته کمی رمانتیک کرده.
مانند تمام این چندسالی که مادرم را ازدست داده‌ام به آشپزخانه می‌روم تا فکری برای شام بکنم. در قابلمه را که میگذارم و به اتاقم نزدیک می‌شوم دوباره صدای پچ پچ ها قابل شنود می‌شوند.
لحظه‌ای با خود فکر میکنم که شاید کسی در خانه است! و‌بعد به حرف خودم می‌خندم!
نتیجه‌ی تنها زندگی کردن همین می‌شود دیگر،یک مرد چهل ساله را نیز دچار توهم می‌کند!
در اتاق را که باز می‌کنم صدای پچ پچ ها خاموش می‌شود اما در کسری از ثانیه لبخندم که هنوز جان نگرفته با صدای زنانه‌ای محو می‌شود!
_خودشه، من حسش می‌کنم.
چیزی در دلم فرو می‌ریزد، این جمله خیلی آشناست!
حالا پچ پچ ها واضح تر شده‌اند و من گیج‌تر و البته ترسیده‌تر!
عرق پیشانی‌ام را پاک می‌کنم و آهسته به درون پچ پچ‌ها یعنی مرکز کتابخانه نزدیک می‌شوم، تمام این

پچ ‌پچ‌ها و جملات برای من آشناست حتی آشناتر از صدای خودم، دستی به موهایم می‌کشم و به کتاب‌ها نگاه می‌کنم.
_این یه شوخیه؟!
صدایی شبیه به صدای خودم که نه! دقیقا صدای خودم پاسخ می‌دهد.
_من اهل شوخی کردن نیستم.
چشمانم بسته می‌شود و قلبم دیوانه‌وار به قفسه سینه‌ام می‌کوبد…صدا از میان کتاب بود…همان کتاب.
***********************************

داستان کوتاه شاهرخ خیالی

با خسته نباشید استاد ادبیات وسایلم را جمع می‌کنم و به سمت خانه پرواز می‌کنم.
امروز قرار است همان قسمتی که بی‌صبرانه منتظرش بودم را بنویسم، امروز قرار است شخصیت اصلی داستانم وارد اولین چالش زندگی‌اش شود.
کارم که تمام شد برگه‌ها را مرتب کردم و داستان را از ابتدا تا هرجا که نوشته بودم برای خواهرم شکوه که دوسال از من بزرگتر بود خواندم.
شکوه همیشه داستان‌های مرا می‌خواند و گوش می‌داد و نقد می‌کرد اما این بار تنها دستش را زیر چانه‌اش زد و گفت
_شاهرخ توی داستان خود تویی درسته؟
***********************************

با تردید دستانم را به سمت کتاب دراز می‌کنم اما برای لمس شدن خیلی دور است باید نزدیک‌تر شوم.
تیک تاک ساعت روی مغزم یورتمه می‌رود و انگار پس از ساعت‌ها بالاخره دستم به کتاب می‌رسد.

صدای پچ پچ ها دوباره قطع می‌شود اما تا می‌خواهم به خودم دلداری بدهم که توهم بوده صدای ژاله بند دلم را پاره می‌کند.
_شاهرخ
***********************************

داستان کوتاه شاهرخ خیالی

این بار شکوه بیشتر از همیشه در داستان غرق شده و‌به فکر فرو رفته طوری که حتی بعد از تمام شدن داستان هنوز به نقطه‌ای خیره شده و سخن نگفته.
دستم را که روی شانه اش می‌گذارم بالاخره نگاهم می‌کند.
_شاهرخ!
لحن و صدای گرفته‌اش متعجبم می‌کند.
_بله؟
دستش را که زیر چانه‌اش می‌زند بیشتر از هروقت دیگری دوست داشتنی می‌شود.
_حس می‌کنم شاهرخ توی داستان هر روز داره بیشتر ازت فاصله می‌گیره! اوایل داستان فقط تو رو توی اون شخصیت می‌دیدم اما…
لب‌هایش را روی هم می‌گذارد و بعد چند ثانیه ادامه می‌دهد.
_اما الان حس می‌کنم شاهرخ تبدیل شده به‌شخصیتی که دلت می‌خواد اونو خودت تجربه‌اش کنی!
آخ…آخ شکوه، آخ که درست فهمیدی، تبدیل شدن شاهرخ لاغر مردنی واقعی داستان را به شاهرخ تنومد اواسط داستان درست فهمیدی!
حسرت‌های برآورده شده‌ی شاهرخ را در دنیای خیال درست فهمیدی!
سرم را به زیر می‌اندازم و لبخند تلخی می‌زنم و او ادامه می‌دهد
_من ژاله رو خیلی دوست دارم ، کاش توی واقعیت هم همچین دختری نصیبت بشه!
***********************************

داستان کوتاه شاهرخ خیالی

با همان صدایی که همیشه تصور می‌کردم اسمم را صدا زد.
چشمانم را می‌بندم و می‌شنوم که شاهرخ درون کتاب می‌گوید.
_جانم ژاله جان…جانم
بیرون زدن رگ‌های پیشانی‌ام را حس می‌کنم و خودم را روی صندلی می اندازم.
خوب می‌دانم که بقیه‌ی پچ پچ ها متلعق به دیگر کتاب‌هایی است که خودم نوشتم اما در این لحظه چشمانم همین یک کتاب را می‌بینند.
بالاخره صفحه‌ی اول را باز می‌کنم.
«تقدیم به خودم» این تنها جمله‌ی صفحه‌ی اول است.
اما وای به صفحات دیگر…من ورق می‌زنم و دیالوگ‌ها با صدای شخصیت‌هایم خوانده می‌شوند و من

…ومن حس می‌کنم به درون کتاب پرتاب شدم ، به درون خیالاتی که چند سال با آن‌ها زندگی کردم پرتاب شدم.
صدای پیرمرد مفلوک که گدایی می‌کند را می‌شنوم و انگار می‌بینم.
صدای دختربچه تخس را می‌شنوم و انگشت اشاره‌ام را به دندان می‌گیرم.
ژاله…صدای دوستت دارم گفتن ژاله را می‌شنوم و چشمانم سرخ می‌شوند.
شاهرخ…آخ،آخ…صدای شکست خورده‌ی شاهرخ را می‌شنوم و می‌بارم…تنها می‌بارم.
نمی‌دانم خیال است یا واقعیت اما هرچه هست مرا به درون خیالاتی که عمری زندگیشان کردم پرت کرده…آنقدر پرت که چشمان شاهرخ چهل ساله را به اشک نشانده.
************************************

داستان کوتاه شاهرخ خیالی

_انقدر خودتو، تو کتابات غرق نکن تنها میشی!
دست به سینه می‌نشینم و لبخند می‌زنم.
_من با چیزایی که می‌نویسم زندگی می‌کنم، پس تا وقتی که می‌نویسم تنها نمی‌مونم.
موهای بلندش را پشت گوشش می‌زند و روبرویم می‌نشیند.
_اگه با چیزایی که می‌نویسی زندگی کنی تنها میشی داداش بخدا تنها میشی. توی واقعیت هیچکس

مثل ژاله پیدا نمی‌شه که انقدر مغرور و زیبا باشه، هیچکس مثل کیان پیدا نمیشه‌که بخاطر رفاقت از جونش بگذره،شایدم هیچکس مثل شاهرخ پیدا نشه!
چشمان ریز شده‌ام را که می‌بیندتند تر ادامه می‌دهد.
_تو، شاهرخ نیستی. شاهرخ اون بعدیه که تو دوست داری باشی اما نیستی!
اخم هایم در هم می‌رود و زمزمه می‌کنم
_میشم، مثل شاهرخ میشم.

 

داستان کوتاه شاهرخ خیالی

***********************************

از پشت میز بلند می‌شوم و به سمت کتابخانه می‌روم و به پچ پچ ها دقیق‌تر گوش می‌دهم.
_فقط یه بار…فقط یه فرصت دیگه خواهش میکنم!
آخ هنوزم جگرم برایش آتش میگیرد، صدای یاسمن است ، همان روزیست که از همسرش می‌خواست که ترکش نکند!
جلوتر می‌رم و با انگشت اشاره تمام کتاب‌هایم را لمس می‌کنم.
_بخدا من بی‌گناهم…بی‌گناهم!
آخ ،سهیل همانطور که تصور می‌کردم فریاد می‌کشد.
_کی گفته که من دوستت دارم؟
لعنتی صدای کاملیاست دقیقا همانطور زخم می‌زند.
به کتاب بعدی که می‌رسم صدای هیچ پچ‌پچی را حس نمی‌کنم‌، برش می‌دارم و ورق می‌زنم.
خودش است، این را هم یک ماه پیش به زور شب بیداری ها تمام کردم.
پوزخندی می‌زنم و کتاب را به جای اولش برمی‌گردانم.
نیازی به حل کردن معما نیست، یک کودک هم می‌تواند بفهمد که پچ پچ ها تنها از کتاب‌هایی است که

دلی دوستشان داشتم، که مدت‌ها شب و روز با آنها زندگی کردم.
تک تک کتاب‌هایی که پچ پچ می‌کنند را برمی‌دارم و پشت میز می‌نشینم و شروع می‌کنم به خواندن…خواندن که نه گوش دادن.
با شیطنت‌های سپند قهقهه و با حاضر جوابی‌های سوگل لبخند می‌زنم.
با اثبات نشدن بی‌گناهی سهیل دست‌هایم مشت و با زجه های یاسمن دلم ریش می‌شود.
اما به ژاله و شاهرخ که می‌رسم چشمانم پر از اشک می‌شوند.
شکوه راست می‌گفت، من تنها شدم سال‌هابه انتظار دختری چون ژاله نشستم ، ساله به انتظار

رفیقی چون کیان بودم، اما بالاخره به شاهرخ نزدیک شدم همان

داستان کوتاه شاهرخ خیالی

شاهرخی که شکوه می‌گفت می‌خواهی که باشی اما نیستی!
من شاهرخ شدم اما هیچکس ژاله نشد ، هیچکس کیان نشد و هیچکس خیال نشد.
من در خیال ماندم و در خیال سوختم و چه کسی جز یک نویسنده می‌داند که سوختن در خیالات خام می‌ارزد به سوختن در دام زندگی؟!
بزرگترین آرزوی من برآورده شد شکوه جان، آرام بخواب که برادرت در خیالاتش سفر کرد و به آنچه که می‌خواست رسید، آرام بخواب خواهر ناکامم آرام.
اشک هایم را پاک می‌کنم و کلاه و پالتو را برمی‌دارم و کتاب هارا با احترام و به آرامی سوار ماشین می‌کنم.
دلم می‌خواهد به همان جنگلی بروم که ژاله برای شاهرخ چای می‌ریخت به پچ پچ هایشان گوش کنم.
با صدای بوق کشدار کامیون چشم‌هایم را باز می‌کنم…مگر بسته بودمشان؟!
آخ شاهرخ دیدی چه شد؟
ژاله هیچوقت نتوانست برای شاهرخ چای بریزد چون شاهرخ هیچگاه به مقصد نرسید، مانند تو که به مقصد نرسیدی تا پچ پچ ها را در جنگل و کنار دریاچه گوش کنی!

 

پایان

 

دانلود تمامی نوشته ها و دکلمه های صوتی مژگان سلیم :

 

Www.romankade.com/tag/مژگان-سلیم/

 

  • توجه:

    این رمان اختصاصی سایت رمان های عاشقانه میباشد و کپی برداری از این اثر به هر دلیلی ممنوع میباشد و در صورت مشاهده برابر با قوانین کپی رایت برخورد خواهد شد.

  • منبع: www.Romankade.com

ارسال دیدگاه

[download_cart]

به عنوان فروشنده و یا بازاریاب ثبت نام کنید

توجه فرمایید که بعد از تایید مدیریت ثبت نام شما تکمیل خواهد شد.

[wppb-register]
[wppb-login]
[wppb-login]
...بیشتر

برای ارتباط بیشتر با رمانکده ما را در صفحه های اجتماعی دنبال نمایید.

  • telegram
  • google
  • facebook
  • instagram
خبرنامه

جهت دریافت آخرین مطالب منتشر شده ایمیل خود را وارد نمایید.