داستان کوتاه خنده ای به روی ترس

3.7 (73.33%) 3 رای

داستان کوتاه خنده ای به روی ترس

داستان_کوتاه
✨  خنده ای به روی ترس
? ژانر احتماعی
✍️ بقلم فاطمه حیدری

الان ساعت دو بامداد، یعنی هوا هنوز خیلی تاریک ، من داخل اتاقی تاریک و

ترسناک، گوشه تختم زانو هایم را بغل گرفته و از ترس به خودم می پیچم.
قلبم همانند گنجشکی که اسیر گربه شده، تند تند می زند .
نگاهی به دور و برم کردم، هیچ چیز درست معلوم نمی شد ، ولی صداهای

اطرافم را خوب می فهمیدم، صدای قیس قیس آهن یا چوبی که روی هم کشیده می شد .
صدای های و هوی بلند و ، وحشتناکی که از کنار گوشم ؛ به گوش می رسید .
واون روح سیاه پوشی که کنار کمدم ایستاده و با چشمانی براق و ترسناک

مرا نگاه می کرد.نوری کوچک در روی سقف در حال حرکت بود، و پنجره بزرگی

که دقیقا کنار تختم هست مرا بیشتر می ترساند .
در همین هین که از ترس به خودم می پیچیدم و گریه می کردم .
ناگهان در اتاق باز شد و زنی با مو های ساف و بلند، لباسی سیاه و بلند

داشت، مرا نگاه می کرد. دست برد سمت چراغ تا چراغ را روشن کند، فریاد

زدم و گفتم: « بسم ا…» چراغ روشن شد.
صدای های و هوی بلند و ترسناک از کلر بود.
اون روح سیاه پوش ، چادرم بود که روی جالباسی بود.
صدای قیس قیس هم از صندلی بود ، که پایه اش لق است و تکان می خورد.
و آن زن با موهای بلند و لباس سیاه، کسی نبود جز مادرم که از گریه های

بلندم نگران داخل اتاق اومده.
۱۳۹۶/۵/۲۱

  • توجه:

    این رمان اختصاصی سایت رمان های عاشقانه میباشد و کپی برداری از این اثر به هر دلیلی ممنوع میباشد و در صورت مشاهده برابر با قوانین کپی رایت برخورد خواهد شد.

  • منبع: www.Romankade.com

ارسال دیدگاه

[download_cart]

به عنوان فروشنده و یا بازاریاب ثبت نام کنید

توجه فرمایید که بعد از تایید مدیریت ثبت نام شما تکمیل خواهد شد.

[wppb-register]
[wppb-login]
[wppb-login]
...بیشتر

برای ارتباط بیشتر با رمانکده ما را در صفحه های اجتماعی دنبال نمایید.

  • telegram
  • google
  • facebook
  • instagram
خبرنامه

جهت دریافت آخرین مطالب منتشر شده ایمیل خود را وارد نمایید.