داستان کوتاه باران

4.5 (90%) 4 رای

داستان کوتاه باران

داستان_کوتاه
✨  باران
? ژانر اجتماعی
✍️ بقلم  زینب امیری

از پشت پنجره کلاس به قطره های باران نگاه میکنم که چه مشتاقانه خودشان را فدا میکنند برای جاری شدن!….
صدای زنگ کلاس اصرار زل زدن را از چشم هایم گرفت. ومن با عجله در میان ازدحام کلاس و مدرسه خارج میشوم.
بعد از چند دقیقه پیاده روی می ایستم و رو به آسمان گریان، چشمهایم را باز نگه میدارم. قطره ای از باران درست داخل چشمم فرود آمد.

داستان کوتاه باران

و من میخندم و تمام وجودم لبریز از حس خوب باران می شود. تمام تابستان را هوس یک باران خوب و دلپذیر کرده بودم. هوا سرد بود اما من لباس های گرمی پوشیده بودم و سرما را فقط نوک بینی ام حس میکرد.
کمی آنطرف تر پسر بچه ای با لباس های مندرس زیر سایه ی دیوار پناه گرفته بود تا جسم نحیف و کوچکش، از بارش و سرمای باران در امان باشد.
چهره بور و تخسش نمیتوانست برق معصومیتی که در چشمانش می درخشید را پنهان کند.
او می لرزید و با عصبانیت نگاهی به آسمان می انداخت. و زیر لب چیزی زمزمه میکرد.

داستان کوتاه باران

دلم برایش سوخت. به طرفش رفتم و پرسیدم چرا از باران می ترسی پسر؟! بیا … بیا زیر باران و مثل من از اولین باران پاییزی لذت ببر…..مگر دوستش نداری؟!! اما اخم هایش در هم گره خورد و رویش را از من گرفت.
زیر زبان متلکی آبدار به من انداخت که چه دل خجسته ای دارم .
اصلا به سن و سالش این حرف های بزرگ نمی خورد.
پرسیدم تو چرا تنهایی پس والدینت کجا هستن؟
جوابم را نداد و با تکه کارتونی که روی سرش گرفته بود راهش را گرفت به دنبالش قدم برداشتم و بازویش را گرفتم .
ناگهان تکه ای از لباس پوسیده اش پاره شد. و با عصابنیت سرم داد زد. و گفت.:

داستان کوتاه باران

مگه نمیبینی من گدا هستم و مثل تو پول خرید لباس گرم و ندارم. یک آن قلبم به درد آمد آخر مگر او چند سال دارد که این همه سختی بکشد. او حتی یک جفت جوارب یا کفش مناسبی به پا نداشت. بلافاصله کاپشنم را در آوردم و به او دادم پسرک برق شادی در چشمانش درخشید. اما می دانستم برایش کافی نیست او هنوز چکمه و شال و کلاه ندارد. پسرک تشکر کردو رفت هرچه صدایش زدم برنگشت. او انقدر از گرفتن هدیه اش خوشحال شد که گوش هایش هم کر شده بود.

باران هنوز می بارید دیگر خوشحال نبودم دیگر نمی توانستم زیر باران بچرخم.

زیرا اینک می دانم باران روی سر دو دسته از ادمها می بارد یک دسته که انسانهای فقیر و بی خانمان و کودکان خیابان است و دسته دیگر انسانهایی بی نیاز و چگونه این دو دسته میتوانند همدیگر را درک کنند وقتی به جای همدیگر زندگی نکرده اند!!..
سرما را هرلحظه بیشتر احساس میکردم. اشکالی ندارد اقلا حالا حالش را بهتر درک میکنم.
باران میتواند برای عده ای زیبا باشد و برای عده ای بسیار بد و سخت.
حالا دیگر مطمئن نیستم که باران را دوست دارم تا زمانی که عده ای بی خانمان و فقیر در خیابان ها زندگی می کنند آیا باران هنوز هم زیباست.؟!…..

 

دانلود داستان های بیشتر از لینک زیر

romankade.com/category/داستان_کوتاه/

  • توجه:

    این رمان اختصاصی سایت رمان های عاشقانه میباشد و کپی برداری از این اثر به هر دلیلی ممنوع میباشد و در صورت مشاهده برابر با قوانین کپی رایت برخورد خواهد شد.

  • منبع: www.Romankade.com

ارسال دیدگاه

[download_cart]

به عنوان فروشنده و یا بازاریاب ثبت نام کنید

توجه فرمایید که بعد از تایید مدیریت ثبت نام شما تکمیل خواهد شد.

[wppb-register]
[wppb-login]
[wppb-login]
...بیشتر

برای ارتباط بیشتر با رمانکده ما را در صفحه های اجتماعی دنبال نمایید.

  • telegram
  • google
  • facebook
  • instagram
خبرنامه

جهت دریافت آخرین مطالب منتشر شده ایمیل خود را وارد نمایید.