دانلود رمان روزگار تنهایی

3 (60%) 14 رای

دانلود رمان روزگار تنهایی

نوینسده : فاطمه جویاییان عضو انجمن رمانهای عاشقانه

ژانر: #اجتماعی#عاشقانه
تعداد صفحات کتاب: پی دی اف ۲۰۷

 خلاصه :

بایادت زندگی میکنم

وبه عشقت دیوانگی

موهای سفیدت مراتاعمق سختی های زندگی میبرد….

گاهی سخت دلم برایت تنگ میشود….

روزهایی که بیرون ازخانه گرفتارمسائلی هستم…

وتوهمان موقعه برایم زنگ میزنی ولبخندناخوداگاه برروی لبهایم پررنگ میشود….

حرفهای پنهانی ودخترانه ومادرانه
ای که شبهادریک دورهمی دونفربه هم میزنیم،من باوجودتوهیچ وقت

تنهانیستممممممقبلا هانمیدانستم عشق چیست؟

تنهافرضم ازعشق این بود،عشق همیشه بایدبه یک شخص مذکرباشدولی

حال میفهمم عشق یعنی توودستان تومادرم این بار،مینویسم برای تو وتقدیم

میکنم به توووووووو…..تودرقلب من باش
عاشقتم همیشه مادرم…

 

قسمتی از رمان:

دختربودن درهرخانه ای معنای متفاوت داردحتی جایگاه دختر…

توخانه مادختریعنی تنها،تنهایی بایدروی پاهای خودت بایستی اما…

بایدتمام خنده هایت حتی گریه هایت راپشت نقاب بی تفاوتی پنهان کرد تاهیچکس ندانددردلت چه میگذرد…ـ

البته ناگفته نماند،مادرهم همین معنی رادرخانه ی مامیدهد،ازکوچکیم یادمه همیشه وهمه جاپشت مادرم بودم والبته همیشه مدافع حق خانمها بودم…

به عشق مادرم لباس میپوشیدم،به عشق مادرم میخندیدم،به عشق مادرم دخترانگی میکردم….

این عشقهای مادرم باعث شدمن نویسنده بشوم….یک نویسنده فراری ازواقعیت زندگی خودش….تنهادلیل زنده بودن مادرم هست….

چقدرخاطرات داریم من ومادرم باهم…
……………………………………………………………………

صدای اهنگ موردعلاقه ام ازچندفرسخی اتاقم می امد…بازسرگرم نوشتن شدم ویادم رفت گوشیموکجاگذاشتم….
ازیک جانشستن،تمام بدنم خشک شده بود.کش وقوسی به خودم دادم وبایک یاعلی ازپشت میزم بلندم شدم به محض بلندشدنم جلوی چشمام سیاهی رفت،دستموگذاشتم روی چشمهام ویه کم سرجایم ایستادم….

گاهی بلندشدن های یهویی باعث میشودخون یکدفعه به مغزهجوم بیاوردودراخرجلوی چشمانت سیاهی میشود،این هم ازصدقه سررشته تحصیلیم فهمیدم،(وگرنه الان حتمامیگفتین اه چقدراین نویسنده مریض میشه)…

به دنبال موبایلم ازاتاقم خارج شدم…باچشم همه جای خانه راازنظرگذراندم وبالاخره موبایل عزیزرابرروی میزکنارکنترل تلویزیون یافت کردم….

نگاهی به صفحه گوشی انداختم،تماسهای بی پاسخم بیشتربود.قفل صفحه اموبازکردم ورفتم تولیست تماسهام،یک شماره ناشناس بیشترازپنج باربامن تماس گرفته بود.

روی مبل نشستم ومتفکربه اخرشماره نگاه کردم درهمین لحظه صدای چرخیدن کلیدداخل قفل به گوشم خوردم،خندان ازروی مبل بلندشدم ورفتم جلوی درورودی ایستادم.تامادرم بیادداخل خانه…

دربازشدوبرادرم واردخانه شد…اخمامودرهم کردم وراهم وبه اتاقم کج کردم،به اتاق رسیدم درومحکم بهم کوبیدم ودرهمین حین صدای بلندبرادرموشنیدم که گفت:

هوی یابووووو،،،مگه شمردیدی؟!!

بلندزدم زیرخنده ودردلم گفتم اره شمردیدم اونم ازنوع تو،کینه برادروخواهری مابرمیگرده به سالهای نوجوانی من وبچگیای داداشم…من اولین فرزندم وبزرگترین بعدازمن دوتابرادردیگه هم هست….

البته ظاهری برادرام هستن وگرنه من هیچکدومشونوقبول ندارم…

مثل اوناکه منوقبول ندارن.

 

 

سایر رمان های فاطمه جویاییان

www.romankade.com/tag/فاطمه-جویاییان/

 

  • ژانر: عاشقانه،اجتماعی
  • نویسنده: فاطمه جویاییان
  • تعداد صفحه: 206
  • توجه:

    این رمان اختصاصی سایت رمان های عاشقانه میباشد و کپی برداری از این اثر به هر دلیلی ممنوع میباشد و در صورت مشاهده برابر با قوانین کپی رایت برخورد خواهد شد.

  • منبع: www.Romankade.com

ارسال دیدگاه

[download_cart]

به عنوان فروشنده و یا بازاریاب ثبت نام کنید

توجه فرمایید که بعد از تایید مدیریت ثبت نام شما تکمیل خواهد شد.

[wppb-register]
[wppb-login]
[wppb-login]
...بیشتر

برای ارتباط بیشتر با رمانکده ما را در صفحه های اجتماعی دنبال نمایید.

  • telegram
  • google
  • facebook
  • instagram
خبرنامه

جهت دریافت آخرین مطالب منتشر شده ایمیل خود را وارد نمایید.