داستان کوتاه زمستان ابدی

4.6 (91.3%) 23 رای

داستان کوتاه زمستان ابدی

داستان_کوتاه
✨  زمستان ابدی
? ژانر اجتماعی
✍️ بقلم  راضیه قاسمی

 

زمستان ابدی

بهار بود.فروردین ماه،اما هوا هنوز سرد بود .انگار زمستان نمی خواست

برود انگار میخواست ابدی شود!هوا سوز داشت وهمین چند دقیقه ای

که طول کشید تا وسایلمان را پیاده کنیم کرخ شدیم. در شبی که

چراغ آسمان هم خاموش بود به خانه عمو رفتیم.
خودش در را باز کرد.سرطان رنجورش کرده بود .خمیده آمد و در را

گشود.به دنبالش وارد شدیم .سراغ پسرم که نور چشمی اش بود

را گرفت و وقتی او را خوابیده در آغوشم دید گفت که ببرم و توی اتاق بخوابانم.
لباسهایم را عوض کردم و به سالن برگشتم،کنار بخاری در خود مچاله

شده بود ومعلوم بود که درد دارد،انگار به دردهای عمو هم عادت کرده

بودیم،دیگر بغض نمیکردیم،پنهانی اشک نمی ریختیم،فقط دعا میکردیم

و به رویش لبخند میزدیم.و زیر لب میگفتیم:مبارزه کن مرد،تو باید شکستش

بدهی.تو میتوانی.گفتم :عمو برایت شربت درست کنم?با آن صدایی که

این روزها انگار از ته چاه می آمد و عمو مدام با تک سرفه هایش سعی

داستان کوتاه زمستان ابدی

در بهبود آن داشت، با همان لحنی که فقط مختص او بود و بس:گفت

دست درد نکند.
رفتم سر یخچال،ویمتو بود و سانکوییک و نعنا،برایش نعنا درست کردم

،یادم بود که چند روز پیش وقتی شربت نعنا را جلویش گذاشتم. چطور

ذوق کرد و گفت:نعناست راضیه?و احساس کردم توی این دو هفته ای

که پیشش بودم .و اشتهایش تقریبا کور شده بود و هیچ چیز جز شربت

و آب نمی خورد،نعنا به او چسبیده بود.
شربت را جلویش گذاشتم و شب بخیری گفتم و رفتم.برادر شوهرم بود

اما مثل عمویم ،والبته بیشتر از عمویم دوستش داشتم.رفتم تا راحت

باشد و با این حجم درد که بدنش را مچاله کرده بود جلوی من ننشیند

و با این لبخندش آتش به دلم نزند.
و آن شب بخیر ،شد آخرین مکالمه ی من با عمو.درد آنقدر شدید شد

داستان کوتاه زمستان ابدی

که طاقتش طاق شد و بالاخره در برابر اصرار همسرم راضی شده بود

برود نزد پزشک.و در آخرین لحظه که همسرم آمد و ژاکتش را برد هم

تاکید کرده بود که آرام باشد تا مبادا ما بیدار شویم.
همیشه به فکر همه بود غیر خودش،سی و پنج را رد کرده بود و هنوز

مجرد بود،حتی همسرم از او کوچکتر بود ولی او همچنان مجرد مانده

بود.همیشه میخواست همه چیز سر جایش باشد.همیشه زندگیش

را صرف این کرده بود که پدر را یاری کند و تکیه گاه خواهر و برادرها

باشد .اعتبارمان بود .همه چیزمان بود اصلا.
می گویند درد شیمی درمانی طاقت فرساست.بارها بعد از شیمی

درمانی هایش خانه اش بودم،مرخصی ها را گذاشته بودیم برای رفتن

پیش عمو و بس.وقتی به خانه می آمد . پس از یکساعتی همسرم

دوباره سرم را به او وصل میکرد . بی صدا در جای خود دراز می کشید

.از درد به خود میپیچید اما یک ناله از او نمی شنیدی،حتی یک بار .

واین دردناک ترین جای قصه این مرد بود.نمی خواست از دردش ناراحت

داستان کوتاه زمستان ابدی

شویم.در آن شرایط هم به فکر ما بود.به خاطر ندارم زمانی را که به فکر

خودش بوده باشد یا خود خواهانه رفتار کرده باشد،به جز مرگش که آنهم

بی شک به خاطر کم کردن زحمت دیگران بود که البته چیزی جز وظیفه نبود.
عمو بیمارستان ماند و مثل هر بار که می رفت سرمی میزد و برمیگشت

نبود.عمو ماندگار شده بود و من در چشمهای اطرافیانی که همه عاشق

او بودند و با شنیدن خبر بستری شدنش آمده بودند.حتی روزنی از امید نمی دیدم.
به ملاقاتش نرفتم.هم دلم طاقت نیاورد بروم و با آن حال بد ببینمش،هم

امید داشتم که معجزه می شود و خدا قدرتش را به ما نشان می دهد

و عمویم را صحیح و سالم برایم پس می آورد.
نزدیک ظهر بود انعام می خواندم . چشمهایم عجیب میل به خواب داشت

داستان کوتاه زمستان ابدی

قرآن را بستم و کنارم گذاشته خوابیدم.با صدای همهمه ای از جا پریدم.

فقط بلند شدم و دنبال دخترها که به کوچه می دویدند دویدم .خواهر

شوهرم بود،عمه صدایش میزدم ،روی خاک هایی که جلوی خانه ی نیمه

سازی رها شده بود افتاده بود،به او که رسیدم دیدم که دستهایش را

گرفته اند و میخواهند بلندش کنند،اما انگار قدرت زانوانش رفته بود.انگار

یخ کرده بود .مات نگاهم میکرد.گفت: مهدی رفت راضیه.انگار توان من

هم رفت بر زمین افتادم و خاک ها را بر سر ریختم.خاک بر سر شدیم.
حالم بد بود،خیلی بد تا زمانی که دیدمش .اندام لاغرش را در آن پارچه

یک دست سپید نمی خواستم ببینم . هرگز این لحظه را نمی خواستم

داستان کوتاه زمستان ابدی

ببینم.تنها چیزی که آرامم کرد آرامشش بود،صاف دراز کشیده بود و دیگر

از درد به خود نمی پیچید.صاف و آرام .انگار همه دردها رفته بودند.این را

از رد لبخند و دندانهای سفید یکدستش که به رویم می خندید فهمیدم

.هنوز هم به فکر ما بود انگار لبخند میزد تا بگوید:حالش خوب است .تا

کسی غصه نخورد!
دلم خیلی برایش تنگ می شود.مرا یاد پهلوانهای قصه ها می انداخت

.سالارمان بود.رفت و در آن سوز فروردین،زمستان برایمان ابدی شد.

 

  • توجه:

    این رمان اختصاصی سایت رمان های عاشقانه میباشد و کپی برداری از این اثر به هر دلیلی ممنوع میباشد و در صورت مشاهده برابر با قوانین کپی رایت برخورد خواهد شد.

  • منبع: www.Romankade.com

۲۱ دیدگاه

  1. میم راز گفت:

    ممنون از شما که خوب خواندید zahraخانوم

  2. zahra گفت:

    خوبه ممنون.

  3. میم راز گفت:

    عمه فروزان عزیز،خواهش میکنم،لطف دارید،ان شاالله که روحش سرشار از آرامش باشه،عمو هست،وجودش رو همیشه حس میکنیم و هیچ وقت نمی تونیم باور کنیم که نباشه.درود به او که به معنای واقعی کلمه مرد بود

  4. میم راز گفت:

    ممنون تیام، خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه

  5. میم راز گفت:

    ممنون فاطمه جان،روحشون شاد باشه،همگی دلتنگشونیم عزیزم

  6. فروزان اسدالهی گفت:

    زن داداش عزیزم راضیه جان
    بسیار زیبا نوشتی ،ممنون که با این متن یاد و خاطره برادر عزیزم سالارمون مهدی رو زنده کردی ،مهڋی برای همه ما هنوز زندس و حواسش به همه ما هست ،خیلی دلم براش تنگ شده و با این نوشته روز آخر برام زنده شد ?????????

  7. فاطمه خانوم گفت:

    عالی بود زندایی جان ??
    واقعا زمستان ابدی شد برامون??
    دایی مهدی جونم جات خیلی خالیه ??
    روحت شاد و یادت گرامی دایی جونم

  8. تـــــــیام گفت:

    خدارحمتش کنه واقــــــعا زیبا بود

  9. میم راز گفت:

    ممنون مریم جان،واقعا

  10. فاطمه خانوم گفت:

    عالی بود زندایی جان ??
    واقعا زمستان ابدی شد برامون??
    دایی مهدی جونم جات خیلی خالیه ??
    روحت شاد و یادت گرامی دایی جونم?

  11. فاطمه خانوم گفت:

    عالی بود زندایی جان ??
    واقعا زمستان ابدی شد برامون??
    دایی مهدی جونم جات خیلی خالیه ??

  12. میم راز گفت:

    ممنون پریشادم،خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه

  13. مریم گفت:

    عالی بود ??واقعا هم زمستان ابدی شد برامون

  14. Parishad 13650 گفت:

    میم رازم
    بسیار زیبا و فوق العاده نوشتی
    چه بسا غمگین و سوزناک
    خدایش بیامرزد

  15. ناشناس گفت:

    میم رازم
    بسیار عالی و فوق العاده نوشتی
    بسیار غمگین و سوزناک بود
    خدایش بیامرزد

  16. میم راز گفت:

    ممنون دوست گلم

  17. مهناز گفت:

    سلام .راضیه جان .زیبا نوشتی………..انشالله موفق باشی….

  18. ناشناس گفت:

    راضیه جان بسیار زیبا بود

  19. میم راز گفت:

    سپاااس

  20. میم راز گفت:

    زیبا خواندید دوست عزیز

  21. مرتضی گفت:

    بسیار زیبا ?

ارسال دیدگاه

گفتگوبرای گفتگو اینجا را کلیک کنید!+
[download_cart]

به عنوان فروشنده و یا بازاریاب ثبت نام کنید

توجه فرمایید که بعد از تایید مدیریت ثبت نام شما تکمیل خواهد شد.

...بیشتر

برای ارتباط بیشتر با رمانکده ما را در صفحه های اجتماعی دنبال نمایید.

  • telegram
  • google
  • facebook
  • instagram
خبرنامه

جهت دریافت آخرین مطالب منتشر شده ایمیل خود را وارد نمایید.