داستان کوتاه یک شب بارانی

5 (100%) 1 رای

داستان کوتاه یک شب بارانی

داستان_کوتاه
✨  یک شب بارانی
? ژانر اجتماعی
✍️ بقلم زینب امیری

 

یک شب بارانی…
بعد از ظهر جمعه بود مثل همه جمعه ها دلم گرفته بود.

از تماشای تلوزیون خسته شده بودم. فیلم های سینمایی

پشت سرهم پخش می شد اما چشم هایم دیگر نای نگاه

کردن به صفحه ی روشن این جعبه جادویی را نداشت. دلم

میخواست کتاب بخوانم بلند شدم نگاهی به کتابخانه ی خاک

خورده ام انداختم. اما من تمامی کتابها را چندین بار خوانده

بودم. با اینکه پیر شده ام اما کودک درون لجبازم هنوز دلش

برای آرزوهایش پر میکشد و خواسته اش را پای کوبانه بر سرم می کوبد.

داستان کوتاه

می گوید بروم کتاب های تازه ای بخرم تا جمعه های دیگرم را پر کند.
از شنیدن صدای زوزه ی باد کمی نگران شدم از پشت پنجره نمیشد

درجه سرمای هوای بیرون را سنجید. بنابراین ژاکت بافت قهوه ای

رنگی که لیدا همسرم برایم خریده بود را میپوشم و روی آن نیز

پالتوی بلندم را میپوشم. عصایم را از گوشه دیوار بر میدارم و

حواسم هست کلید خانه را برداشته باشم. آنگاه از در خانه خارج می شوم.
من و عصایم آرام آرام مسیر خیابان را طی میکنیم.

داستان کوتاه

آدمهای زیادی از کنارم میگذرند که هر کدام دنیای خودشان را دارند من به حال آنها حسادت میکنم و مطمئنا آنها به حال من دل میسوزانند که چیزی به آخر قصه ام نمانده.
با دیدن شور هیجانی که در وجود کودک ها می بینم به وجد می آیم. و سپس آه بلندی به یاد روز هایی می کشم که فرزند خودم در همان سن بود.
ولی حالا چه؟! حالا که او مرا تنها گذاشته و مرز مرز از من دور شده بود.
دلم خوش بود لیدا زن عزیزم هیچوقت ترکم نمی کند. اما او هم رفت و حالا درست هفت سال از تنها شدنم میگذرد.

داستان کوتاه

به کتابفروشی میرسم، قفسه های کتابخانه را رد میکنم نمیدانم چه کتابی انتخاب کنم که بتواند اندکی از دنیای خودم دورم کند. تا کمی خاطراتی که تمام زندگیم شده است را فراموش کنم.
انتخاب سخت است چشمانم را میبندم و دستم را لابه لای کتابها میکشم ویکی را بر میدارم. با دیدن نام کتاب لبخند میزنم یک رمان عاشقانه بود!…
شایددیگر از من گذشته باشد این سبک کتابها! اما باز کودک سرکش وجودم که حالا به جوانی یاغی تبدیل شده کتاب را میخواهد.

داستان کوتاه

هزینه کتاب را پرداخت میکنم و برمی گردم.
در بین راه هوای سرد به راحتی از پالتو و سوراخ های ژاکتم عبور میکند لرز میکنم. پا تند میکنم اما به نفس نفس می افتم. ترجیح میدهم همانگونه لاک پشت وار راه بروم تا کمی طپش قلبم آرام گیرد.
نم نم باران روی موهای سپیدم آرام می نشست.
دیگر حتی از دیدن باران هم دلم غنج نمی رود. پیر شده ام و فقط سلامتیم را باچنگ و دندان میگیرم تا کمی بیشتر نفس بکشم.

داستان کوتاه

به خانه می رسم. آسمان روشناییش را از زمین گرفت و هرلحظه تیره تر میشد. باید فکر شامی بکنم سیب زمینی های کوچک را میشورم و روی بخاری میگذارم و قابلمه ای را رویش برمیگردانم تا آهسته اهسته مغز پخت شود. دلم برای خواندن کتاب جدید پر از هیاهو میشود مینشینم روی کاناپه ی خسته ام که سالهاست بامن تنهاست.

داستان کوتاه

عینکم را پاک میکنم و برگ اول کتاب را میخوانم که ناگهان صدای رعد و برق شدیدی گوشم را کر میکند. هوا کاملا تاریک شده بود پتوی نازکی روی پایم میکشم و کتاب را میخوانم هر لحظه بوی سیب زمینی پخته ها بیشتر میشد. عجیب گرسنه شدم. کتاب رابستم افکارم در گیر محتوای رمان بود که زنگ خانه به صدا در آمد تعجب کردم سالها بود کسی زنگ اینجا را نزده بود آیفن خراب بود. بلند شدم همراه با عصایم به سمت در حیاط رفتم چند بار صدا زدم کیه؟! …. کیه! اما صدایی نیامد.

داستان کوتاه

در را گشودم مردی بلند قامت زیر باران ایستاده بود یقه ی کت سیاهش دور گردنش پوشانده بود کلاهش را پایین کشیده بود تا از برخورد باران درامان باشد. بوی عطر خاصی میداد ناگهان صدای بابا گفتنش قلبم را به لرزه انداخت.آه خدایا!..او فرشید بود تنها فرزندم که بعد از سالها برگشته بود. مرا در آغوش گرفته بود گریه میکرد و بابا بابا میگفت. باورش سخت بود برایم که انقدر خدا دلش به حالم سوخته بود که در این شب بارانی به من هدیه ای بس ویژه داده بود. فرشیدم را در آغوشم فشردم میان خوش امد گوییم اشک و خنده قاطی شده بود دستش را گرفتم که به داخل هدایت کنم. نمیدانستم چکار کنم ازطرفی دلم از دستش پر از گلایه بود هزاران بار این صحنه را در ذهنم تجسم کرده بودم که در را به رویش ببندم و بگویم برو به همان جایی که بودی تو که پدرت را فراموش کرده بودی!..

داستان کوتاه

اما دلم نیامد!.. مگر میشد این کار را بکنم فرشید من خسته بود،چمدانش بزرگ و سنگین بود.
شاید گرسنه است!..دست پاچه شده بودم. فرشید بوی سیب زمینی ها گرفت و به به کنان به سمتش حمله کرد درست مثل بچگی هایش که برای غذاهای خوشمزه بیقراری میکرد. نگذاشت از بیرون غذا سفارش بدهم.

داستان کوتاه

تمام شب او حرف زد و من خندیدم و گریستم.
او آمده بود که بماند حدس زدم پول هایش تمام شده اما هر چه که هست خوشحالم که بالاخره او را به من باز گرداند. حالا میفهمم بی پولی هم نعمتیست که حالا به لطفش پسرم را دارم.
تمام.

#زینب_امیری

  • توجه:

    این رمان اختصاصی سایت رمان های عاشقانه میباشد و کپی برداری از این اثر به هر دلیلی ممنوع میباشد و در صورت مشاهده برابر با قوانین کپی رایت برخورد خواهد شد.

  • منبع: www.Romankade.com

ارسال دیدگاه

گفتگوبرای گفتگو اینجا را کلیک کنید!+
[download_cart]

به عنوان فروشنده و یا بازاریاب ثبت نام کنید

توجه فرمایید که بعد از تایید مدیریت ثبت نام شما تکمیل خواهد شد.

...بیشتر

برای ارتباط بیشتر با رمانکده ما را در صفحه های اجتماعی دنبال نمایید.

  • telegram
  • google
  • facebook
  • instagram
خبرنامه

جهت دریافت آخرین مطالب منتشر شده ایمیل خود را وارد نمایید.