داستان کوتاه خورشید خاموش

5 (100%) 2 رای

داستان کوتاه خورشید خاموش

داستان_کوتاه
✨  خورشید خاموش
? ژانر اجتماعی
✍️ بقلم فاطمه عبدالحی | کیمیا شکرالهی

قلبم می پرد. نبض هایم هم… شاید می زند. در خودم جمع شدم.

باد سرد صبح جمعه برای چه بود؟ اعتنایی نکردم. سرم به سر جایش

بر گرداندم وخیره رو به رویم شدم. رویی بی انتها… وسیع! آخ، مادرم

چه می گفت؟ آخرین حرفش قبل مرگ چه بود؟ باد به لبان خشکیده ام

می خورد. می سوزد و جز می زند. صدای جرقه اش را با چشم هایم

می شنوم. جرات ندارم پوست های نازکش را بر هم بگذارم، آتشی می شود و خودم را

داستان کوتاه خورشید خاموش

می سوزاند. شاید آخرین توان را هم از جان بی جانم طلب کند. مادرم را به یاد
نیاوردم. افراد دیگر زندگی ام هم… آخ برادرم. عشقش بازی با تلفن و گوشی

جدترین فناوری های روز بود اما قبل از جان دادنش چه؟ باد شدت می گیرد.

تمام مقاومتم را به کار می گیرم اما باز به چشمان کم سویم نفوذ می کند.

روزهای خوبی بود. پدرم از صبح کار می کرد. مادرم هم. هر چند محل کار

یکی کارمندی بود و دیگری مطب دندانپزشکی.
روزهای شادی بود. چقدر خوشحال بودیم. برادرم درس می خواند. آرزویش

بود فوتبالیست بشود گرچه لگد محکمی بر رویایش کوبید. نمی خواست

مثل پدرش بشود و تو سری خور زن. می گفت آن قدر درس می خوانم

که هیچ احدی پیدا نشود و بالاتر از من باشد. چه خیال

داستان کوتاه خورشید خاموش

های شیرینی داشت؛ داشتیم. هرچند پدرم هم جنس هایش را

می شناخت و وقتی بیرون می رفت همه جا را نگاه می کرد جز

جلویش را، هرچند هر دو شب یک بار مادرم روی کاناپه می خوابید
و فردایش آشتی می کند و باز با دوستش می نشست و فردا شبش

روی کاناپه میخوابید اما خوب بود. همه چی ایده آل بود. نمی دانم چرا ؟

چرا انقدر امروز خاطره های این سی سال زندگی پر آسایش قرار است پیش مردمک چشمانم برقصد. من که کار خودم را خواهم کرد.
یاد هیچ خوشبختی ای نمی تواند مرا از کارم بازدارد. عضله های دستم یاری نمی کند تا بر خشکی مثلثی چشمانم غم زده ام مرهمی بکشم. با درد بلند می شوم. انگار نیمکت هم اعتراض دارد. جان ندارد. جیر جیری می کند. ناله ای آرام. لزجی سادگی هم که در دهانم بود، از بین رفته است. پوزخندی می زنم. کم کم تقلاهایم دارد خودی نشان می دهد. مرد را آن طرف خیابان دیده ام. دیدم که بلند شدم. منتظر بودم. منتظر یک کسی، هر کسی که بیاید و مرا نجات دهد. لبخند مکارش دل هر بیننده ای را می لرزاند.

داستان کوتاه خورشید خاموش

هر ببینده ای نه کسی مثل من که جز حس لامسه چیز دیگری ندارد. کشاله های رانم را منقبض می کنم و به جلو می روم. سرم بالا باشد یا نباشد دردی دعوا نمی کند. پایین می افتد. صداها دست از جان بی جانم برداشتند اما خاطره ها انگار سمج تر از آن حرف هایند. کوتاه نمی آیند. دیگر حتی لبهایم به پوزخند هم کش نمی آید. چه رقت انگیز شده ام. مغزم هم این را فهمیده که دستوری برای بالا آوردن سرم نمی دهد. بلند کنم که چه ببینم؟زمین خاکی را؟ آسفالت های نصف و نیمه که جای موشک های عظیم تا مغز آن را سوراخ کرده؟ برج آزادی که جز طوق حقارت چیزی ندارد؟ یا خرابه های بی زندگی را که جسدش هایش عقت را

داستان کوتاه خورشید خاموش

به حلق می کشد؟ این چیز ها دیدن ندارد. سرم پایین باش. بگذار آخرین یادگاری ات همان خوشبختی قدیم و دور باشد. نزدیکش شدم. پوتین های مشکی و ضخیمش در دامنه نگاهم قرار می گیرد. پاهای قطور و کشیده اش به همراه نیم تنه عظیم الجثه اش حس بینایی به
چشمانم میدهد. من در برابرش زندگی خواهم ماند؟ پاهای لاغر و سستم پیش رویم تداعی می شود. پلک محکمی می زنم. با دستش دستم را می گیرد. دستان سیاه و ضمختش دستم را می لرزاند. ولی کیست که جرات کند حرفی بزند؟
– آب می خوای؟
بزاغی ندارم. سر تکان می دهم. خنده ی بلندش دیگر نه تنم را می لرزاند نه دلم را. با یک تیر خلاصم کرده است. مرا به دنبال خودش می کشید. قدمی نرفته ایم که سفره ای کوچک می بینم. شاید هم زیر اندازی. بطری آب یاخته هایم را به

داستان کوتاه خورشید خاموش

تکاپو می اندازد. دهان زخم خورده ام عین ماهی باز و بسته می شود. درد لب هایم هم دیگر مهم نیست. دستانش را دور کمرم حلقه می کند. چیزی میان معده و روده ام می جوشد و می خواهد بالا بیاید. نمی تواند. نمی توانم پسش بزنم. طاقتم طاق شده. بلند می شود. دستی به چانه اش می کشد و دیده گان پر هراسم را نمی بیند.
– از اول که دیدمت به چند نفر دیگه هم قولت رو دادم اما تا وقتی به اون ها خبر بدم برسن ممکنه از دستم بری
باز نزدیک می شود. چرا این مایع فقط می جوشد و فوران نمی کند؟ فقط کمی مرا به مرگ نزدیک می کند.
– می خوام یه ذره خوش باشیم. آب بخور تا دوستام بیان
نگاه بسته ام به بطره آب ثابت مانده، کنارش چیز دیگری چشمک می زند. کلتی مشکی. به سرم می زند. روی پارچه می نشینم. بطری و کلت کنارم قرار دارد. مرد از چموشی ام خوشش آمده است. مماس با تنم می نشیند. دستش به آب می رود و

داستان کوتاه خورشید خاموش

درش را باز می کند. آنقدر فلک زده ام که درصدی احتمال آن کلت مشکی را نمی دهد. به چشمانم حمله کرده. آدم از نگاهش هم در امان نیست. آرام کلت در دست راستم جا می گیرد. پوستم می سوزد. می دانم دارد خون می آید. خشک بود و حالا درد دارد. سوزشش با باد هم جهت می

شود. به رویم نمی آورم. پرو می شود. میخواهم سریع گلوله را در مغزش خالی کنم. لحظه ای مردمک و قرنیه ام هم سو می شود. سه ماشین با سر نشین خط بطلانی به نقشه ام می کشد. با قرمز جیغ! او هنوز محو چشمانم و رقص زیبایی صورتم است. خواستم کلت را ول کنم تا قطره ای آب بخورم، آنان که هر بلایی بخواهند بر سرم می
آورند. تا خواستم کلت را رها کنم… عفت! شرف! عفت! شرف! کلت محکم می شود. دستانم سخت می شود. بر شقیقه ام می نشیند و …. . بوم!تمام!
حیرت جمع مردان روبه رویم لبخندی برای لب های ناکامم می شود. الحق که مادرم قبل از مرگ راست می گفت. عفت و شرف آب حیاتم هستند. آب دیگری میخواهم چه کار؟

خورشید خاموش
فاطمه عبدالحی | کیمیا شکرالهی

#آب_کم_نیست
#آب_نیست

 

  • توجه:

    این رمان اختصاصی سایت رمان های عاشقانه میباشد و کپی برداری از این اثر به هر دلیلی ممنوع میباشد و در صورت مشاهده برابر با قوانین کپی رایت برخورد خواهد شد.

  • منبع: www.Romankade.com

ارسال دیدگاه

گفتگوبرای گفتگو اینجا را کلیک کنید!+
[download_cart]

به عنوان فروشنده و یا بازاریاب ثبت نام کنید

توجه فرمایید که بعد از تایید مدیریت ثبت نام شما تکمیل خواهد شد.

...بیشتر

برای ارتباط بیشتر با رمانکده ما را در صفحه های اجتماعی دنبال نمایید.

  • telegram
  • google
  • facebook
  • instagram
خبرنامه

جهت دریافت آخرین مطالب منتشر شده ایمیل خود را وارد نمایید.