داستان کوتاه پاندا

5 (100%) 6 رای

داستان_کوتاه
✨  پاندا
? ژانر اجتماعی
✍️ بقلم محمدعلیخانی

 

داستان کوتاه پاندا

روز اول بهار,تویه جنگل که خیلی هم از ما دور نیست یه مهمونی برگزار شد,شیر هرساله این مهمونی رو برپا میکردوبزرگترین فرداز هرنوع ازحیوون رو به این مهمونی دعوت میکرد.یک کبوتر هم هرساله از شهربه این مهمونی میومدوازانسانها,طرز زندگی ورفتارشان صحبت میکرد.

همه حیوونا دور هم بودن,هیچکس هرج ومرج نمیکرد,هیچکس شکار نمیکرد,فقط باهم خوش و بش میکردند و سال جدید رو به هم تبریک میگفتن.

شیر از همه خواست تا ساکت باشندوازکبوتر خواست تاازشهر تعریف کند,تمام حیووناساکت شدندوبسمت کبوتر برگشتند.

کبوتر شروع به توضیح دادن کرد, ازسرعت  انسانهادرعلم,ازاختراعات جدیدشان,ازساختمانهای بلندشان,از اسلحه های جدیدشان.

صحبت های کبوتر که تمام شد,روبه شیر ایستاد وگفت انسانها دیگر مثل تو شجاع نیستندوبراحتی ظلم را میپزیرند,به اسب نگاه کردوگفت:نجابت دربین انسانها ازبین رفته,به روباه گفت:اگر باانسانی برخورد داشتی مراقب باش که فریبت ندهند,آنها ازتوحقه بازترند,به میمون گفت:انسانها جوری یکدیگر را مسخره میکنند که انگار خودشان هیچ عیبی ندارند,شاید باتونسبتی دارند,روبه سگ کرد وگفت:وفا,شایدخیلی ازانسانهامعنی وفا راهم نمیدانند,به خوک گفت:انسانها برای شهوتشان دست ب هرکاری میزنند,آنها ازتوکثیف ترند,به گرگ گفت:دربین انسانها بی رحم بودن رازرنگی میدانندوافتخار میکنند,کبوتر باتمام حیوانات صحبت کرد واز رفتار انسانها گفت ودرنهایت به سمت پاندا رفت وگفت:پاندای عزیز,بین مردمان شهر مهربانی فراموش شده.

اشک از چشمان پاندا سرازیر شد وآهی از ته دل کشید.

شیر ازکبوتر که راه دوری راآمده بودتشکرکردواز همه خواست تا به قلمروخودشان برگردند.

همه درحال ترک مهمانی بودند,که سگ متوجه گریه کردن پاندا شد,سمت اورفت وگفت:دوست خوبم چه اتفاقی افتاده که گریه میکنی؟؟؟؟

پاندا:میخواهم بین انسانها بروم و به آنهامهربانی رایاد بدهم.

سگ که از حرف پاندا متعجب شده بودکبوتر راصدا زد وگفت که پاندا چه فکری در سر دارد,کبوتر لبخندی زدوبه پاندا گفت:درسته که انسانهامهربانی را فراموش کرده اند,امادربین این همه نامهربانی کسانی هستندکه جز مهربانی بلد نیستند.

چشمان پاندا درشت شدولبخندزد.

کبوتر ادامه داد:آنهااز مهربانی  کردن لذت میبرندوباتمام دورویی هایی که اطرافشان میبینند دست از مهربانی کردن بر نمیدارن .

اما,انسانهای مهربان غالباتنهاهستند.

پاندا:ای کاش آنها باتوبه جنگل میآمدند,به گمانم اینجا راحت ترند.

 

کبوتر ساکت بود,شایدپاندا درست میگفت!!!!

 

#محمد_علیخانی

  • توجه:

    این رمان اختصاصی سایت رمان های عاشقانه میباشد و کپی برداری از این اثر به هر دلیلی ممنوع میباشد و در صورت مشاهده برابر با قوانین کپی رایت برخورد خواهد شد.

  • منبع: www.Romankade.com

ارسال دیدگاه

به عنوان فروشنده و یا بازاریاب ثبت نام کنید

توجه فرمایید که بعد از تایید مدیریت ثبت نام شما تکمیل خواهد شد.

...بیشتر

برای ارتباط بیشتر با رمانکده ما را در صفحه های اجتماعی دنبال نمایید.

  • telegram
  • google
  • facebook
  • instagram
خبرنامه

جهت دریافت آخرین مطالب منتشر شده ایمیل خود را وارد نمایید.