داستان کوتاه عاقل باش

4.7 (93.33%) 12 رای

داستان_کوتاه
✨  عاقل باش
? ژانر اجتماعی
✍️ بقلم محمدعلیخانی

داستان کوتاه عاقل باش

 

پدرم یه قهوه خونه داشت,یه قهوه خونه باحال که پردودبود وهمیشه صدای قل قل میداد.

ازخدمت سربازی که برگشتم پدرم گفت:رضاجان توتنهافرزند منی,منم دیگه دارم پیر میشم,نوبت توعه که کارکنی این مغازه واین تو,ببینم چیکار میکنی.

…………………………….

قهوه خونه رو جمع کردم ویه کافه زدم,یه کافه دنج.

ازدوستم محمد هم خواستم که بیاد وپیش من کارکنه.

محمد هم مدرک لیسانسش رو قاب کرد و پیش من مشغول شد.

…………………………..

دوسالی بود که کافه رو راه انداخته بودم,درآمد خوبی داشت ومشتری های جالبی.

بعضی ها باخنده میان

بعضی ها باگریه میان

بعضی ها باخنده میرن

بعضی ها باگریه میرن

بعضی ها تنها

بعضی ها دوتایی

بعضی ها گروهی

و

بعضی ها قبلا دوتایی میومدن اما الان تنهایی.

 

چند تا مشتری هم ثابت  بودند ,مثل “سحر”,دختر جوانی که شنبه تا سه شنبه با یه سه تار میومد یه بستنی میخورد و میرفت.

 

چند تا ساختمون اونطرف تر یه آموزشگاه موسیقی بود,فکر میکردم سحر اونجا تدریس میکنه و بعد از کلاسش میومد اینجا.

 

اینجا روزی صدتا آدم میاد,اما رفتار سحر از همون روزای اول هم عادی نبود.

داستان کوتاه عاقل باش ۲

#محمد_علیخانی

 

#عاقل_باش      ۲

 

روی پیشخوان یه دفتر ویه مداد گذاشتیم,روی دفترباخط درشت از مشتری ها خواستیم که برامون یه چیزی بنویسن.

دفتر جالبی شده,پراز دلنوشته,جمله های پرمعنی,درد دل و چند تا پیشنهاد برای بهتر شدن کافه.

 

یه روز سحر اون دفتر روبرداشت و باخودش برد سرمیزش,بستنی شو خورد ورفت.

 

خیلی دوست داشتم ببینم این هنرمند جذاب چی برامون نوشته.

دفتر رو که باز کردم فقط یه جمله بود

 

 

مغرور باش تا بازیچه نشی,

ازطرف سحر

 

یعنی چی این؟؟!!

چه جمله ایه؟؟!!

منظورش چیه؟؟!!

 

دفتر رو به محمدنشون دادم,یکم خندید.

ازش پرسیدم:معنیه این جمله چیه

-معلومه دیگه

-نه,معلوم نیست

-میگه مغرور باش تا بازیچه نشی یعنی نذار مردم اسگلت کنن(خنده)

…………

تاصبح داشتم به سحر فکر میکردم,به این نتیجه رسیدم که باید شکست عشقی خورده باشه,به یه نفر اعتماد کرده وطرف سر کارش گذاشته.

تصمیم گرفتم فردا ازش بپرسم.

 

 

فردای اون روز سحر اومد,مثل همیشه یه بستنی سفارش داد,بستنی رو بردم سر میزش و بهش گفتم:مغرور باش تا بازیچه نشی

-خب

-یعنی چی

-نظری ندارم

_تو نوشتی

-میدونم

-چرا اینو نوشتی

-اون دفتر پر از متنه,شما از همه میپرسین,چرا اینو نوشتی، چرا اونو نوشتی؟

-نوشته های همه معنی میده

-نوشته منم معنی میده

داستان کوتاه عاقل باش

-آره معنی میده,تو چرا اون جمله رو نوشتی؟

چشمای سحر گرد شد وگفت:باید بگم؟

-اگه میشه

-غرور خوبه

-نه مغرور بودن خوب نیست

-چرا خوبه

-عاقل بودن خوبه

سحر زد زیر خنده,بلند بلند میخندید,طوری که اشک از چشماش اومدمنو نگاه کرد و گفت:توعاقلی

-آره

-مطمعنی؟

-آره

-من مغرورم

-اشتباه میکنی,عاقل باش

-سعی میکنم

-مسخره میکنی

خندشو جمع کرد و گفت:نخیر

-هنوز نگفتی جریان اون جمله چیه

-دلیلی نداره بگم

-اما من بالاخره میفهمم

-دیگه داری مزاحم میشی

-باشه,ببخشید

 

برگشتم آشپزخونه

محمد ازم پرسید:چی میگین دوساعته

-هیچی

-خوشت اومده ازش

-نمیدونم

-خب بگیرش,دختر خوبی بنظر میاد

-جدی میگی

-آره

…………

محمدراست میگفت سحر دختر خوبی بود,باشخصیت و زیبا.

آخر هفته بود و سحر به کافه نمیومد.

سه روز فکر کردم,تصمیم گرفتم به سحر بگم که ازش خوشم اومده.

 

شنبه شد,سحر اومد,بستنی رو براش بردم وسلام گردم,جواب سلامم رو داد,یه نفس عمیق کشیدم و گفتم:من از شما خوشم اومده

خیلی ریلکس گفت:خب

خیلی جاخوردم,اصلا انتظار همچین جوابی رو نداشتم,گفتم:خب دیگه خوشم اومده

-چیکار کنم حالا؟

-نمیدونم

-خیلی ها از من خوششون میاد

-میدونم ولی من یه جور دیگه ام

-چه جوری؟عاشقم شدی؟

-نه فقط خوشم اومده,شاید یه روزی عاشقت بشم

-غرورت نمیذاره بگی عاشقمی

-ربطی به غرور نداره,عقلم میگه صداقت داشته باشم

-آقای راستگو من از این دخترایی که بخوای دوروز باهاشون دوست باشی و بذاری بری  نیستم,خواستگاری بلدی؟

-آره

یه شماره بهم داد و گفت :شماره مادرمه به مادرت بگو زنگ بزنه

-باشه,مرسی

……………..

خوشحال بودم یه دختری پیدا کردم که تاحالا با کسی دوست نبوده.

پدرو مادرم هم خوشحال شدن که میخوام سروسامون بگیرم,

مادرم تماس گرفت و برای فردا شب قرارخواستگاری گذاشت.

……………

فردای اون روز سحر کافه نیومد,منم همه چیو به محمد سپردم و آماده شدم برای خواستگاری

……….

داستان کوتاه عاقل باش

مراسم خواستگاری خیلی معمولی بود,همه چیز خیلی راحت باهم جور میشد,سحر خونواده خوبی داشت هرچی پدرومادرمن میگفتن,خونوادش قبول میکردن .

منو سحر هم دنیایی نزدیک به هم داشتیم.

 

برای چند هفته دیگه قرار عقد گذاشتیم,باورم نمیشد زن گرفتن انقدر ساده باشه.

 

فردای خواستگاری از سحر خواستم  برام سه تار بزنه تا هنرشو ببینم

اما سحر گفت:من سه تار بلد نیستم

-مگه تو استاد سه تار نیستی

خندید و گفت:نه,کی اینو بهت گفته؟

-هیچکس,آخه نزدیکه دوساله بااین سه تار میای اینجا,اونم فقط چهار روز از هفته.

-نه من هیچوقت سه تار نداشتم

-پس این چیه که همیشه همراهته؟

-این فقط کیس سه تاره,همیشه همراهمه

-چرا

-دوستش دارم

-خب یه سه تار شیک میخریم,بعدش هم برو یاد بگیر,اینجوری مسخرس

-من از سه تار متنفرم

-پس این کیس چیه همراهت؟

-کیس سه تار دوست دارم

-مسخرس

-نظری ندارم

-راستی هنوز عاشقم نشدی؟

-نظری ندارم

داستان کوتاه عاقل باش۲

-باشه,مهم نیست,من آخر هفته نیستم دوست داشتم حس تورو نسبت به خودم بدونم و بعد برم

-کجایی,یعنی آخر هفته ها کجایی؟

-باید بگم؟

-معلومه که باید بگی,ماقراره زن و شوهر بشیم

سحر از تو کیفش چندتا قرص درآوردوگفت:من آخر هفته ها باید برم کلینیک بستری بشم

-کلینیک چی؟

-اعصاب و روان

-چرا

-یه بیماریه کوچولو دارم

-پس چرا نگفتی

-نپرسیدی

-مسخره بازی درنیار

-کاملا جدی ام

-موضوع به این مهمی رو باید روز خواستگاری میگفتی

-دیر نشده,هنوز چیزی بین ما نیست

 

فقط نگاهش میکردم.

 

فردای اون روز  رفتم سراغ پدر سحروازش پرسیدم:چرا چیزی راجع به بیماریه سحر نگفتین؟

-مگه شما نمیدونستی؟

-نه

-اما سحر به ما گفته بود همه چیو به شما و خونوادت گفته و شما گفتی واست مهم نیست و نمیخوای چیزی دربارش بشنوی,سحر گفت شما گفتی که خونوادت هم مشکلی ندارن و لازم نیست تو مراسم دربارش حرف بزنیم.

-سحر هیچی به من نگفته بود,من دیروز فهمیدم

– ما به همه خواستگارای سحر میگیم این موضوع رو,بخاطر بیماریه سحره که هر چی خونواده شما گفتن ما قبول کردیم.

…………

داستان کوتاه عاقل باش۲

باورم نمیشد,دختره روانی همه رو سر کار گذاشته بود.

 

چند هفته ای گذشت واز سحر خبری نشد,اما من بهش فکر میکردم.

 

یه روز محمد ازم پرسید:هنوز به سحر فکر میکنی

-نه

-من میدونم فکر میکنی

-گفتم که نه

-تو عاشق سحری

-چرت و پرت نگو

-اگه عاشق نبودی واسه مشتری ای که آبمیوه خواسته چای نمیبردی

-پیش میاد

-تو دوسال پیش نیومده,اما تو دوهفته چهار بار پیش میاد

-اون دختره مریضه,روانیه

-هرچی هست تو عاشقشی,باخودت لج نکن,غرور رو بذار کنار,عاقل باش.

…………….

محمد راست میگفت من عاشق سحر بودم,تصمیم گرفتم برم سراغش,تلفنش خاموش بود,رفتم در خونشون اما همسایه ها گفتن چند روزیه که اثاث کشی کردن.

……………….

سحر رفته بود و من مونده بودم

هنوز نمیدونم چه رازی توی جمله سحر بود

هنوز نمیدونم کدوم حرفاش راست و کدوما دروغ بوده

هنوز نمیدونم چرا سحر اون کیس سه تار رو باخودش اینور و اونور میبرد

هنوز نمیدونم که باید مغرور باشم یا عاقل

سحر رفته بود و من مونده بودم با یک ورق کاغذ که روش نوشته بود

مغرورباش تابازیچه نشی.

 

#محمد_علیخانی

  • توجه:

    این رمان اختصاصی سایت رمان های عاشقانه میباشد و کپی برداری از این اثر به هر دلیلی ممنوع میباشد و در صورت مشاهده برابر با قوانین کپی رایت برخورد خواهد شد.

  • منبع: www.Romankade.com

ارسال دیدگاه

گفتگوبرای گفتگو اینجا را کلیک کنید!+
[download_cart]

به عنوان فروشنده و یا بازاریاب ثبت نام کنید

توجه فرمایید که بعد از تایید مدیریت ثبت نام شما تکمیل خواهد شد.

...بیشتر

برای ارتباط بیشتر با رمانکده ما را در صفحه های اجتماعی دنبال نمایید.

  • telegram
  • google
  • facebook
  • instagram
خبرنامه

جهت دریافت آخرین مطالب منتشر شده ایمیل خود را وارد نمایید.