شعر بی پناهی یک زن

4.3 (86.67%) 3 رای

شعر
✨ بی پناهی یک زن
? ژانر عاشقانه
✍ بقلم فرزانه شفیع پور

بی پناهی یک زن/
چادرش را محکم گرفت و با شتاب دور شد, تا صدای گریه ی کودکانش دیوانه اش نکند…!
نمی فهمید چه می کند یا به کجا می رود…
ذهنش در چند دقیقه ی قبل چرخ می خورد.
همان لحظه ای که بچه ها از چادرش آویزان شدند و او با خشونت چادر را کشید و تقریبا دوید از مرکز نگهداری و آنها هم با گریه دنبالش می دویدند و نامش را می خواندند…
اندکی که راه رفت, جانش به لب رسید و کنار جویی نشست و عق زد دردهایش را و به سرنوشت شومش اندیشید…
به همسری که دستانش را در کارخانه از دست داده و در اثر فشار روحی زیاد سکته کرد و آنها را تنها گذاشت.
چاره ای نداشت…
تمام سعیش را کرد و ولی
نمی توانست کودکان بی پناهش را نزد خود نگاه دارد.
آخر چگونه آنها را نزد خود نگاه می داشت, در حالی که سرپناهی نداشت و در خانه ها کارگری
می کرد؟
جمعیتی که دورش حلقه زده بودند را کنار زد و رفت…
رفت تا کمی خلوت کند با خود و خالقش…
هنوز هم امید داشت…
با امید به خدا روی پاهایش
می ایستاد تا برگرداند
جگرگوشه هایش را…

  • توجه:

    این رمان اختصاصی سایت رمان های عاشقانه میباشد و کپی برداری از این اثر به هر دلیلی ممنوع میباشد و در صورت مشاهده برابر با قوانین کپی رایت برخورد خواهد شد.

  • منبع: www.Romankade.com

ارسال دیدگاه

[download_cart]

به عنوان فروشنده و یا بازاریاب ثبت نام کنید

توجه فرمایید که بعد از تایید مدیریت ثبت نام شما تکمیل خواهد شد.

[wppb-register]
[wppb-login]
[wppb-login]
...بیشتر

برای ارتباط بیشتر با رمانکده ما را در صفحه های اجتماعی دنبال نمایید.

  • telegram
  • google
  • facebook
  • instagram
خبرنامه

جهت دریافت آخرین مطالب منتشر شده ایمیل خود را وارد نمایید.